در طی تجربیـات ِ زندگی بهـ این مطلب برخوردم کهـ چهـ ورطهـ ی هولناکـی میـان ِ من و دیگـران وجود دارد
و فهمیـدم کهـ تا ممـکن است باید خامـوش شُد ، تا ممکـن است باید افـکار خودم را برای ِ خـودم نگهـدارم
و اگـر حالــا تصـمیـم گرفتم کهـ بنــویـسم ، فـقـط بـرای ِ اینـست کهـ خـودم را بـهـ سایـهـ ام معـرفـی بـکنـم
- سایهـ ای کهـ روی دیوار خمیدهـ و مثل اینست کهـ هرچهـ می نویسم با اشتهای هرچهـ تمامتر می بلعد -
برایِ اوست کهـ می خواهم آزمایشی بکنـم :
ببینـم شایـد بتوانیم یکـدیگر را بهــتر بشناسیـم.چـون از زمـانی کهـ هـمهـ ی روابطــم را بـا دیـگران بریدهـ ام
می خواهــم خـودم را بهــتـر بشناســـم .
+ من فقـط بـرای ِ سایـهـ ی خـودم مـی نویـسم کهـ جلـو چـراغ بهـ دیــوار اُفتـادهـ اسـت،
بایـد خـودم را بهـش معـرفـی بـکنـم .
[ بوف ِ کور - صادق هدایت]

عجیــب است !
چـگونهـ مـی شود
کهـ تــو بـا آن حافـظهـ ے خوبَت
اینـقدر زود بدے هایـم را فـرامـوش مـی کُـنی ؟
"من و سایهـ امــــ"
◆ روزتــــ مُبـارکــــ بهـترینــم ツ
یک مُشت حَرف :
◆ خُدایـمــ ، ممنونـــ کهـ مُــراقب ِ روزهـایـم هـستـی [لبخند ِ پُررنگ]
◆ از مـن تـ ـا مـن ، تو گـُستردهـ اے ...
◆ هِی ، بهـ وُسعـت ِ بودنـت ، مـی تـرسـم !
◆ دلـت کهـ لرزیـد ... مـن بـا چشمـام دیـدم ...
◆ شمال ِ شرق سراسر خیــس ِ بــآران است .