باهَمانهـ
به چاهار دیواری ِ نُقلیمان فکر میکنم. به اینکه پَس از سالها خیالبافی، سرانجام شد. مکث میکنم. به یاد آن روزها. صفحهی بلاگفا را باز میکردم. و از تو مینوشتم. بیآنکه اسمی ازت ببرم. حالا کنارم هستی. اسمت بر سر زبان جاری. بیهیچ ملاحظهای. نگاهم میکنی. توی گوشهایم میگویی باورت شد؟ من از خوشی پرواز میکنم. قیمت یخچال و گاز را بالا و پایین میکنیم. فکر میکنم که اگر آن سالهای دور شده بود، چه قدر سود کرده بودیم :)) و یک دقیقه بعد میگویم حتما حکمتی بوده. همین که تو باشی، حتی دور و دیر، شُکر دارد و اسپند رفیق. باقی همه میگذرد..
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۱۲ ساعت 17:5 توسط ☂ دُختر بـ ـارون
|
✔ نوشتهـ هایمــ صرفاً یک نوشتهـ اند...